خدایا دیگه قول می دم قول می دم دیگه جلوی او عصبانی نشم .. بهم فرصت بده .. قول می دم وقتی نگرانیها و اضطراب و مشکلات موجود بهم فشار آورد فقط به تو توکل کنم و صبور باشم .. قول می دم .. فقط یه بار دیگه ...........
نمی شه بازم کنترل از دستم در رفت . بازم چشمام گرد شد سرم داغ شد نفسهام تند و سریع شد و صدام رفت بالا .. خیلی بالا تا جایی که تمام دق و دلی ام رو بریزم بیرون ...
... بازم دو تا چشم سیاه داره نگاهم می کنه
مامان از دست من ناراحتی ؟
نه عزیزم از دست یکی دیگه که منو عصبانی کرده
مامان منو دوست داری ؟
آره عزیزم قد یه دنیا
لبهاشو قیطونی می کنه و تا جایی که می تونه صورتشو خندون نشون میده
مامان می خوام برات یه گل خوشگل بخرم مثل دیو و دلبر بشی ...
وای که چقدر دلم می خواد تنهام بذاره تا خودمو پیدا کنم نیم ساعت یا حداقل ده دقیقه .. ولی بیشتر از همیشه خودشو به من می چسبونه ... احساس خفگی بهم دست می ده دلم می خواد داد بزنم بابا یه دقیقه تنهام بذار آروم شدم میام پیشت تا شب بغلت می کنم ... ولی نمیشه اون می خواد مطمئن بشه که من الان- درست همین الان- تنهاش نمی ذارم .. بغلش می کنم و بهش می گم خیلی دوست دارم حالا برو بازی کن . می ره ولی همچنان سنگینی دو تا چشم سیاه رو رو خودم حس می کنم ... وای چه لحظات بدی براش درست کردم ... برام مهم نیست چه کسی یا چه چیزی منو عصبانی کرده که من – من – به این حال و روز رسیدم فقط از دست خودم عصبانیم ... خیلی عصبانیم ... چرا لحظات شادی اونو اینجوری پر استرس کردی ؟ چرا خودتو کنترل نکردی ؟ خدایا حالا چیکار کنم ؟ یعنی تا کی تو ذهنش می مونه ؟
خدایا قول می دم قول می دم دیگه جلوی او عصبانی نشم .. بهم فرصت بده قول می دم وقتی نگرانیها و اضطراب و مشکلات موجود بهم فشار آورد فقط به تو توکل کنم و صبور باشم .. قول می دم .. فقط یه بار دیگه .............
خدایا تو چقدر خوبی منو با اینهمه بد قولی هام می بخشی ... یعنی می بخشی ؟؟؟
+ نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط حورا
|
صبح است کنار بسترم خالیست
عطر تو هنوز در تنم جاریست
صبح است و تو رفته ای به راه خویش
باز از بر من جلوه تنهائیست
صبح است کنار بسترم خالیست
جام می و شعر و ساغرم باقیست
صبح است و به روی گونه خیسم
آن بوس غمین آخرت باقیست
صبح است صدای تو نمی آید
زیبا نگهت مرا نمی پاید
این رفتن بی بهانه مغرور
در کنج دلم گلایه می زاید
صبح است ولی چه صبح تاریکی
در گوشه آسمان ندیدم شید
از عقربه های ساعت دیوار
فهمیده دلم نه چهره خورشید
***
تکرار شده نوای ترد من
تکرار شده هوای دلتنگی
در زمزمه های خسته این صبح
تکرار شده هوای بی رنگی
تکرار مکررم مکن جانا
دانم که درون دل ندارم جای
چون مهره چیده بر رخ شطرنج
افتاده ز صفحه دلت بر پای
تکرار مکن نغمه سازت را
روزی تو بهانه دلم بودی
روزی تو صدای پایت آبی بود
زیبنده ترین ترانه ام بودی ...
+ نوشته شده در دوم بهمن 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط حورا
|
هوا خیلی سرده و تقریبا هر هفته داره برف میاد . این هوا منو یاد زمستانهای دوران کودکی ام می اندازه . زمستانهای دو سه سال گذشته حال و هوای زمستان واقعی رو نداشت ولی امسال واقعا سرده . منهم بعد از سه چهار سال که سرماخوردگی به سراغم نیامده بود (حداقل از نوع سختش ) از دیروز دچار آنفولانزا شدم و سرم و آمپول ...
دو ماهی می شد اصلا به اینترنت وصل نشده بودم ... بعد از دو ماه بی خبری کلی گشت زدم تو وبلاگها و کلی بهم خوش گذشت . درحال یادگیری طراحی کامپیوتری هستم چند تا از طرح ها هم برای چاپ پذیرفته شده و همین باعث شده که شوق بیشتری برای یادگیری داشته باشم . امین می گه به این کار خیلی دل می دم و برای همین موفق می شم . وقتی دارم یاد می گیرم زمان برام به سرعت برق می گذره و همین نشانه خوبیه برای اثبات علاقه ...
+ نوشته شده در دوم بهمن 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط حورا
|
امروز می خوام با اقتباس از کار لیلای عزیز که وبلاگش پر از شیرین کاریهای بچه های نازینیشه از شیرین زبانی پانیذ عسلم بنویسم ...
دیشب دیر وقت رسیدیم خونه و من هم خسته بودم هم عصبانی ... پانیذ خوابید بعد از چند دقیقه صدام کرد و ازم خواست قصه شنگول و منگولو براش بگم ٬ خلاصه قصه به اونجا رسید که خانوم بزی شکم آقا گرگه رو پاره می کنه و شنگول و منگول می پرن بیرون ... پانیذ همونجور که داشت با دقت متفاوتی به قصه گوش می کرد گفت : " مامان مده شندول و مندول تو دهن آآ اورده هورده هورده نمی شن ؟ چه جوری می پرن بیرون ؟ " ( مامان مگه شنگول و منگول تو دهن آقا گرگه خورده خورده نمی شن ؟ ... )
چی بگم ؟ گفتم نه مامان درسته قورتشون داده
+ نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط حورا
|
وای که چقدر این هوا رو دوست دارم ... ساعت ۶ که می شه دیگه باید کولر رو خاموش کرد . نسیم مطبوع منو هموجوری دراز کش نگه می داره دلم می خواد این سکوت رو هیچ چیزی بهم نزنه ... نمیدونم چرا هر وقت حالم خوب و عالیه دلشوره می گیرم انگار می ترسم نکنه عمرش کم باشه ...
روانشناسها می گن تمام زندگیمون رو اندیشه هامون می سازه . هر جور فکر کنیم همون به حقیقت می پیونده ... نمی دونم چقدر صحت داره ؟ حالا ۵۰ - ۵۰ هم که باشه فکر کردن که خرجی نداره ...
+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط حورا
|
این طرف در گیر و دار عروسی نیما اون طرف در گیر و دار کارهای نرگس عزیزم . من هم کمی از این و کمی از آن سهمی دارم نمی دونم بعد از اینها با چه چیزی باید سرگرم و مشغول باشم ... هیچ وقت به اندازه الان از بلاتکلیفی ام احساس خطر نکردم ... اون روزها خیلی وقت پیش شاید ده سال پیش وقتی بجای برآورده کردن خواسته پدر و مادر عزیزم برای درس خوندن ترجیح می دادم شیطنت نوجوانی داشته باشم ...... نمی دونم شاید اشتباه کردم شاید هم نه . اون روزها رو خیلی دوست دارم خیلی بهم خوش گذشت بدون اینکه نگرانی داشته باشم بی هیچ مسئولیتی آزاد و سبکسر ... بدون اینکه نگران یه روزی مثل امروز باشم در آستانه سی هستم و احساس خطر می کنم ده سال دیگه چی ؟ بیست سال دیگه که دیگه با جوانی باید خداحافظی کنم . می ترسم خیلی می ترسم ...
+ نوشته شده در نوزدهم تیر 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط حورا
|
سلام
ساعت ۸:۱۲ یکشنبه شبه ...
تصمیم گرفتم یه وبلاگ شخصی داشته باشم ( البته نه کاملا شخصی )
رفتم پرشین بلاگ ظاهرا یادداشتم ثبت نشد ... اومدم اینجا رو امتحان کنم
خلاصه داشتم می گفتم که بعد از خوندن وبلاگ های جالب و جذاب چنین تصمیمی گرفتم . البته نه حال و حوصله بحث کردن دارم نه اهل نوشتن خاطرات روزانه توی وبلاگ هستم ...
ولی بعضی جیزها که نوشتنش راحت تر از گفتنه می شه اینجا نوشت و احیانا نظر بقیه رو دونست شایدم بشه اینجوری خیلی ها رو پیدا کرد حیلی ها که آدم دنبالشون می گرده ... خیلی ها رو که یه جمله یا چند دقیقه باهاشون حرف زدن به اندازه یک ماه خوشی آدمو سرمست می کنه ...
نمی دونم شاید اگه با وبلاگم اخت بشم خیلی راحت تر بتونم حرف بزنم یا شایدم احساساتی شدم چون از اون روزهاییه که غم شیرینی ته دلمه . اذیتم نمی کنه مثل روزه گرفتن انگار منتظر افطارم ...
پانیذ میگه تموم شد خانوم قلب بزار تینا هم می گه گل بزارم
تموم شد ... 

+ نوشته شده در هجدهم تیر 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط حورا
|